مسلم بن عقیل با ١٨ هزار و به قولی ٢٢ هزار نامه دعوت به کوفه آمده است ، اما در آن نماز مغرب وعشای آخری که در مسجد خوانده و همزمان شده است با تهدیدها و تطمیعهای ابن زیاد ، در پایان نماز تنها ٣٠ نفر برایش مانده اند و در فاصلۀ محراب تا دم مسجد ، این تعداد به ١٠ نفر کاهش یافته اند و وقتی پای از مسجد کوفه بیرون می گذارد هیچ کس از مردان کوفه را با خود همراه نمی بیند و همه در تاریکی شهر گم شده اند . مسلم حیران و سرگردان ، ازپیرزنی که در جلوی منزلش نشسته است ، طلب ِ آب می کند و وقتی از سبوی او سیراب می شود ، در مقابل اصرارهای مکرر ِ "طوعه" که از اینجا برو ، برای من خوب نیست می گوید : کجا بروم که در این شهر غریبم و وقتی پیرزن می پرسد و می فهمد که او فرستادۀ حسین "ع" است او را با خوشرویی ، میهمان مردانگی و وفاداری خود می کند. اما فردا ...
**
مَرد ، مسیر کاروان خود را به گونه ای تنظیم کرده است تا با کاروان حسین "ع" حتی برخورد نیز نداشته باشد ؛ او کسی نیست که دیدگاههای سیاسی و حتی مذهبی ِ فرزند علی "ع" را قبول داشته باشد . بساطی بر پا کرده و مشغول خوردن از سفره اشرافی خود است . می گوید و می خندد که ناگهان مردی وارد می شود و خبر می دهد که کاروان حسین "ع" در همسایگی او ، رحل اقامتی موقتی افکنده و فرزند ابی طالب ، او را به حضور طلبیده است . لقمه در دهان او و دیگر مردان ِ بساط ِ مفصل ِ او خشک می شود ، سکوت و حیرت و بی حرکتی همه را فرا می گیرد آنگونه که گویی بر سر هر کدام پرنده ای نشسته است و نباید این سر تکان بخورد تا مگر پرنده پر بزند ! مدتی اینچنین می گذرد تا اینکه صدای رسای زنی از پشت پرده بلند می شود : زُهیر ! چه نشسته ای . فرزند ِ پیغمبر خدا تو را خواسته است . برخیز و او را ببین و سخنانش را بشنو ؛ بشنو و آنگاه تصمیم بگیر که چه کنی اما دعوتش را رد نکن . زُهیر بن قین با این نهیب ِ همسر ، بر می خیزد و به سمت خیمۀ ابا عبدالله می رود . در راه فرزندان و همراهان حسین ، استقبال شایانی از او می کنند و اما حضور او در خیمه حسین ، دقایقی کوتاه بیش ، طول نمی کشد اما او با چهره ای دیگرگون و مصمم بازمی گردد و وقتی به خیمه های خود می رسد فریاد می کشد که همۀ شما برگردید من همین جا می مانم و حسین را یاری می کنم . سپس رو به همسرش می کند و می گوید : تو هم برو ! من همراهی حسین را برگزیدم . همسر زهیر می گوید : این من بودم که باعث رستگاری تو شدم ، من تو را بهشتی کردم ، حالا بروم ؟ من هم می خواهم همراه بانوان کاروان حسین باشم . و اما فردا ...
**
وَهَب ِ مسیحی ، به همراه خانواده اش بتازگی مسلمان شده است . مادر ِ وهب او را به یاری حسین "ع" می خواند ، اما همسرجوانش که چند روزی نیست با اوج ازدواج کرده است ، مخالفت می کند . مادر از یکسو و همسر از سوی دیگر و وهب در میانۀ راه و رفتن مانده است . سرانجام هر دو به خدمت حسین "ع" می رسند تا این گره با تدبیر ِ ولی امر حل شود . وهب طرح موضوع می کند اما توضیحات ِ همسر وهب تکان دهنده است آنگونه که اشک از چشمان حسین و همه کسانی که در آن جلسه حضور دارند جاری می کند : یا ابا عبدالله ! شما دو چیز را تعهد کنید من حرفی ندارم . اول اینکه می دانم اگر وهب به شما بپیوندد ، فردا شهید می شود و به بهشت می رود ، او در محضر شما قول بدهد که در بهشت ، مرا فراموش نکند ! دوم اینکه من دختری جوان هستم و کسی را ندارم ؛ من هم می خواهم به کاروان بانوانی که همراه شما هستند بپیوندم و در خدمتشان باشم .
و اما فردا ...
و اما فردا در هنگامه ای که وهب در میدان کارزار است ناگهان می بیند که همسر جوانش عمود خیمه ای را برداشته و به وسط معرکه حمله کرده است .
- چه می کنی زن ؟ چرا به وسط میدان جنگ آمده ای ؟
- مگر نمی بینی که حسین ، با فریادهای خود ، یاری می طلبد و هیچ مردی نمانده که دعوتش را اجابت کند؟
و اما چند دقیقه بعد ، زمانی که وهب را به شهادت می رسانند ، سر بریده اش را به سمت خیمه اش می اندازند . مادر ِ وهب بیرون می آید و سر خونین ِ فرزندش را می بیند . می نشیند و آرام سر و صورت خونالود او را نوازش می کند و او را می بوسد و سپس بر می خیزد ، سر را در دست می گیرد و با تمام قدرتش آن را به سمت دشمن - که لابد همچنان واکنشهای او را رصد می کند - می اندازد و فریاد می زند : ما سَری را که در راه خدا دادیم ، پس نمی گیریم !
**
در اکثر وقایع کربلا و پیش زمینه های آن ، زنان و مادران افراد دخیل در آن بازیگران ِ نقش دوم و حاشیه ای نبودند بلکه هر کدام نقش اول و اصلی را به عهده داشتند و آن را تا انتها به بهترین وجه بازی کردند.
اینها تنها نمونه هایی از بیشمار حادثه هایی است که نشان می دهد مردان ِ ظهر عاشورا با هدایت و نقش آفرینی زنان و مادران به یاری ولی امر خود حاضر شدند و گرنه چه بسیار کسانی چون همسر حبیب بن مظاهر و سخنانی که در تشجیع او در خانه گفت ، مادر جُناده و مادر عَمرو ، و ... که سخنان و رفتارهایشان در گوشه های کتابهای تاریخ ثبت و البته زندانی شده ، کمتر به آن توجه می شود و یا اصلا اشاره ای به آن نمی شود .
در حقیقت این زنان و خواهران و مادران ، مردان ِ واقعی عرصه پیکار و یاری امام بودند ، بر خلاف مرد نمایانی که علی "ع" خطاب به نمونه هایی از آنان با تأسف و طعنه گفته بود : یا اشباه الرجال و لا رجال ! شِبه مردان و مرد نمایانی که یا به یاری حسین و ولی امر زمان نیامدند یا اگر آمدند پشیمان شدند و از میانۀ راه برگشتند و برخی از آنان هم آبرو ! یشان را بر یاری حسین ترجیح دادند و برخی خیلی که در راه حسین ایثار کردند ، حاضر شدند او را با مال و اسب و خدم و حشم خود یاری کنند نه با جان و حضور و نام ِ ! خود .
شاید لازم باشد با نگاهی دوباره به تاریخ و با دلسوزی به آن ، نقش برجسته زنان و همسران دخیل در واقعه کربلا بازخوانی و بازگویی شود و این بجز تاثیرگذاریهای شگفت زنان و خواهران و همسران بنی هاشم است که هر کدامشان و هر فراز و هر سخنشان ، دنیایی از معانی و معارف را با خود دارد .
من اما خودم در کل این ماجرای بزرگ کربلا ، هیچ فراز و هیچ رفتار و هیچ حماسه ای را بزرگتر و تکان دهنده تر از جمله ای ندیده ام که زینب کبرا "سلام الله علیها" در پاسخ به طعنۀ آن خبیث گفت :
وَ ما رَأیتُ اِلا جَمیلآ.
***
علی موسوی گرمارودی درپایان ِ شعر شگفت و ماندگار "خط خون" ِ خود آورده است :
"تو کلاس ِ فشردۀ تاریخی
کربلای تو
مصاف نیست
منظومۀ بزرگ هستی است " ...
و اما امروز ... !
و من می نگرم که چه درسهای بزرگی از این کلاس ِ فشرده ، ناخوانده و ناشنیده باقی مانده است . چه بسیار از ما که در بسیاری از این درسها "تجدید" شده ایم و چه بسیار از ما که در حین زندگی و در زمان مرگ خود ، در این کلاس "مردود" شده ایم .
دعا : خدایا ! ما را در زندگی - که هر روز و هر لحظه اش عاشورا و هر جایش کربلا و صحنه موضعگیری در پیکار حق و باطل است - "مردود" و حتی "تجدید" نکن . ذره ای از مردانگی زنان ِ حسینی را نصیبمان کن و مگذار لحظه ای و آنی مخاطب ِ خطاب تحقیر آمیز علی باشیم که "یا اشباه الرجال و لا رجال". توفیقمان ده تا در رکاب "حسین" ِ زمان خود ، پرچم احیای دین و بیداری را در دست گیریم و در راه قرآن و اسلام ِ ناب ِ محمدی "ص" جهاد و مجاهده کنیم و توفیقمان ده تا در این راه به "شهادت" برسیم .
* بانوی ما هم در " خاکستر گلها " یش ، هر شب عزاداری دارد . بخصوص این مطلب که درباره حضرت رقیه "س" است و پیشتر از سوی انتشارات مدرسه چندین بار چاپ و منتشر شده است . این کتاب مصور نوشته قصه گون همسرم است که "افشین علا" ی عزیز آن را به شعر برگردانده است .
پانوشت : این روزنوشت ، و با تأکید بر دعایی در پایان ِ آن ، به دعوت "هیئت وبلاگی سبو" و به مناسبت ایام نوشته شده است . دیگر مطالب اهالی این هیئت را می توانید بر اساس این جدول دنبال کنید .
اشک ریزانی که لفظ آشفته اند
در درونانی که معنی سُفته اند
مثنوی سازان ِ رند ِ اهل ِ بیت
ساکنان کوچۀ ابن سکیت
مقتل آموزان ِ نظم ِ لوحه ها
پرده گردانان ِ بزم ِ نوحه ها
چون به قتل ِ شاه ِ خوبان می رسند
ناله لنگان ، سینه کوبان می رسند
روز عاشورا تو گویی بوده اند
مژه بر خون شهیدان سوده اند
آه از این غربت کشان رنگ زرد
آه از این مدّاح های دوره گرد
های را شرمنده از هی می کنند
وصف عاشورا که با نی می کنند
روز عاشورا که شَه ، بیتاب شد
بهر طفلان ، جرعه جوی آب شد
پس نمی از نهر ِ چشم ِ تر گرفت
اصغر ششماهه را در بر گرفت
لشکر جرّاره پیرامون او
تشنه اما گرد نهر خون او
وین عجب کین ناکسان هم تشنه اند
تشنۀ یک قطره خون ، چون دشنه اند
می رود لب تشنه در کام ِ سراب
چند گام آنسوتَرَش : یک دجله آب
ای زمان ! ننگ ِ تأسف بر تو باد
ای زمین ِ بی طرف ! اُف بر تو باد
آب می نوشند خیل ِ رهزنان
کودکان ِ مصطفی ، له له زنان
نیست آیا در شمایان درد ِ دین !
ای گروه ی مشرکین ! هَل مِن مُعین ؟
آنکه بر پیمان وفاداری کند
اهل بیت عشق را یاری کند
لیک این خونخوارگان را درد نیست
بین این نامردمان یک مرد نیست
نیست اینجا مردخویی یا حسین !
زین یزیدستان ، چه جویی یا حسین ؟
من زبانم زین مصیبت قاصر است
تیر ، پاسخگوی ِ هَل مِن ناصر است
ناگهان تیر قساوت پر کشید
خون به قنداق ِ علی اصغر کشید
باز گرد ای شه ! که طفلت خواب شد
اصغرت از خون ِ خود سیراب شد
اصغرا ! ما عبرت آموز توییم
زائر ِ زخم ِ گلو سوز ِ توییم
زخم تو تاریخ را شرمنده کرد
اصغرا ! داغ تو دل را زنده کرد
یا حسین ! این داغ را تدبیر نیست
چاره جز بوسیدن ی شمشیر نیست
چون شقایق در بهار خون ، بجوش !
یا حسین ! از آب ِ بیرنگی بنوش !
تو مگر با زخم ِ خود ، لب وا کنی
شهوت ِ شمشیر را رسوا کنی
ناگهان فوج ِ سواران آمدند
زخم بازان ، نیزه داران آمدند
روزن ِ خورشید بر مه بسته شد
شبه احمد از تجلی خسته شد
باز رقص ِ جاهلیت باز گشت
خیبر و خندق ، ز نو آغاز گشت
مثل روباهان ِ شَل می آمدند
از عروبت با هُبَل می آمدند
گاه با زخم ِ زبانش می زدند
گاه با تیغ و سنانش می زدند
پنبه های آل سفیان رشته شد
گلشن ِ یاسین به خون آغشته شد
وه چه فریادی ز صحرا می رسد
از زمین آواز ِ زهرا می رسد
یا محمد ! این گُل ِ محزون ِ توست
این حسین غوطه ور در خون ِ توست
پانوشت : این شعر از کتاب "شرجی آواز" ( انتشارات برگ ، چاپ اول : ١٣۶٨ ، صفحات ١۶٧ تا ١٧٣ ) از شاعر خوش قریحۀ معاصر "احمد عزیزی" است که ماهها و ماههاست که در بستر بیماری است . در همین جا از خدای حسین "ع" برای او شفای عاجل و کامل می طلبیم و برای علاج ِ او سورۀ حمد را قرائت می کنیم . بسم الله ....
بی خون تو گل ، رنگ بهاران نگرفت
این بادیه بوی سبزه زاران نگرفت
کی نغمه گر زمانه در پردۀ داغ
از تشنگی تو خواند و باران نگرفت ؟!
موج خون عاشوراییان ، لشکر خزان جاهلی را که بی وقفه پیشروی می کرد ، در ابتدا متوقف ساخت و سپس در طول تاریخ ، این لشکر زردجامه را وادار به عقب نشینی کرد. هنوز در همه جای خاک ، سپاهیان سبزپوش بهاران از خون حسین مدد می گیرند و به قلب لشکر خزان می زنند و چون طوفان ِ وزان ، قشون ِ برگریز را اوراق و تار و مار می کنند . چاشنی کربلا به سلاحهای ساده ، بُردِ خیره کننده ای می دهد و محکمترین استحکامات نظامی را چون ماکتی مقوایی مچاله می کند .
بازتاب فوران خون عاشوراییان به صفحات تاریخ ادبیات فارسی نیز جلوه و رونقی دیگرگون بخشیده است . از همان ابتدای پا گرفتن نظم پارسی ، شاعران ِ آزاده به دست ذوق خود - ساده یا پیچیده - از کربلا و خالق حماسۀ ابدی آن سروده اند و هنوز نیز این مخزن الهام و معدن مضمون ، به دستهای هنرمند ، مایۀ سخن پردازی و تصویر سازیهای دلنشین می دهد .
سیف فرغانی که در قرن هفتم می زیسته و قصیدۀ معروفی در حمله به ایلخانان مغول دارد و می توان قصیده اش را با مطلع معروف :
هم مرگ بر جهان ِ شما نیز بگذرد
هم رونق ِ زمان ِ شما نیز بگذرد
نوعی قصیدۀ شهادت طلبانه یا انتحاری خواند ؛ یکی از نخستین شاعرانی است که توجه ویژه ای به واقعۀ کربلا و گریه بر عزای حسین بن علی "ع" داشته و در سروده ای ساده - به لحاظ صنعت - اما پخته به لحاظ زبان ، سروده است :
ای قوم ! در این عزا بگریید
بر کُشتۀ کربلا بگریید
با این دل ِ مُرده ، خنده تا چند ؟
امروز در این عزا بگریید
فرزند رسول را بکشتند
از بهر خدای را بگریید !
از خون ِ جگر ، سرشک سازید
بهر دل مصطفی بگریید
وز معدن دل به اشک چون دُر
بر گوهر مرتضی بگریید
با نعمت عافیت به صد چشم
بر اهل چنین بلا بگریید
دلخستۀ ماتم حُسینید !
ای خسته دلان ! هلا ! بگریید
در ماتم او خَمُش مباشید
یا نعره زنید ؛ یا بگریید
تا روح که متصل به جسم است
از تن نشود جدا ، بگریید
در گریه سخن نکو نیاید
من می گویم ، شما بگریید
بر دُنیی ِ کم بها بخندید
بر عالم ِ پُر عُنا بگریید
بسیار در او نمی توان بود
بر اندکی ِ بقا بگریید
اشک از پی چیست ؟ تا بریزید
چشم از پی چیست ؟ تا بگریید
در گریه به صد زبان بنالید
در پرده به صد نوا بگریید
تا شسته شود کدورت از دل
یک دم ز سر صفا بگریید
نسیان ِ گنه ، صواب نبوَد
کردید بسی خطا ، بگریید
وز بهر نزول غیث ِ رحمت
چون ابر ، گَه ِ دعا بگریید !
شاعران در سروده هایشان برای واقعۀ کربلا ، بر فضیلت گریه بر مصیبتی که بر اهل زمین و آسمان بزرگ است ، نیز - همان گونه که دیدیم - تاکید داشته و دارند .
این الهام پذیری از کربلا و پایبندی و تقیّد برای سرودن در باب واقعۀ کربلا به قصد قربت و رسیدن به ثواب اخروی تا روزگار ما نیز ادامه پیدا کرده است و هستند شاعرانی که حتی ذوق خود را در یک کتاب ، محدود و مجبور به سرودن برای سالار شهیدان کربلا می کنند تا هم به تاریخ شیعه ادای احترام کرده باشند و هم به ارزشهای عاشورایی در قالب نظم ، تأثیر و بُرد و ماندگاری بیشتری ببخشند . اشعاری مثل سرودۀ زیر در روزگار ما ، فراوان - و البته با تفاوت در قدرت و ضعف ادبی - عرضه به دوستداران اهل بیت حضرت ختمی مرتبت "ع" می شود :
بیا ای دل ِ مبتلا ، گریه کن
بیا باز در کربلا ، گریه کن
چهل روز از آن روز خونین گذشت
بر آن روز و آن ماجرا گریه کن
رسیده است "جابر" به قبر حسین "ع"
بر آن جان ِ درد آشنا گریه کن
اگر خواستی نعره از دل بر آر
اگر خواستی بی صدا گریه کن
بر آن جان نثاران راه خدا
بر آن راهیان ِ وفا گریه کن
اگر با دل و جان شدی همنوا
بر آن کُشتۀ نینوا گریه کن
گناه است درد و شفا توبه است
اگر خواهی اکنون شفا ، گریه کن
به دامان امید دستی بزن
شبی در حریم دعا گریه کن
به امید بخشایش اشکی بریز
برای رضای خدا گریه کن
"محمد جواد محبّت"
پانوشت : زنده یاد دکتر سید حسن حسینی اگر نه بیشتر ، حداقل به همان اندازه که در شعر و سرودن ، دستی توانمند داشت در نقد ادبی نیز کم نظیر بود . آنچه آمد فصلی (صفحات ١١١ تا ١١۶) از کتاب "طلسم سنگ" (مجموعه نثرهای عاشورایی) اوست که انتشارات سورۀ مهر آن را منتشر کرده است .روحش هماره همنشین مولا و جدّش حسین بن علی "ع" باد.
"حسین" ، در نزد شیعیان و آگاهان از اهداف و آرمانهای او ، تنها اسمی برای یک شخص نیست ، بلکه این نام (حسین) ، نماد ژرف هدایت است ، و رمز قهرمانی و انسانیت و آرمان ؛ و سرلوحۀ دین و شریعت است ، و سرفصل فداکاری در راه حق و جانبازی در راه عدالت ؛ چنانکه نام ِ "یزید" نماد فساد و تباهی و استبداد است و هتک مقدسات و نشر فجور و رذالت ...
بنابر این ، زنده نگاهداشتن حماسۀ حسینی و جهاد او و آرمان او ، به معنای زنده نگاهداشتن حق و نیکی و آزادی است ، و تجدید خاطرۀ جانبازیهای حسین "ع" و خاندان و یاران او در راه این اهداف مقدس ... و این نام و این حماسه ، همواره ، فریادی است پر طنین در برابر هر حاکمی ستمگر و همکاران او ، و هر اسرافگری که با مصالح ملتی بازی می کند ... هدف ِ زادۀ معاویه از خرد کردن اهل بیت پیامبر "علیهم السلام" ، این بود که نور خدا ( شعاع هدایت الهی) را خاموش کند ، تا از نو حکومت بر انسانها از آن ِ شرّ و ستم شود ... و با خود می پنداشت که در این هدف پیروز گشته است ، و با کشتن امام حسین "ع" به هدف خود دست یافته است ؛ لیکن این خیالی بود واهی و زودگذر ، زیرا بزودی سلطنت بنی امیه نابود شد ، و یاد و خاطرات شورانگیز کربلا و آرمانهای والای حسینی زنده شد ، و همچنان تا روز رستاخیز زنده خواهد ماند .
و این حقیقت را ، بانوی قهرمان ، حضرت زینب کبرا "سلام الله علیها" ، با صراحت و شهامت ، در سخنانی که به یزید گفت ، ابراز داشت :
" اَظَنَنتَ یا یَزید ! حَیثُ أخَذتَ عَلَینا أقطارَ الأرضِ و آفاقَ السَّماء ، فأصبَحنا نُساقُ کما تُساقُ الأساری ، أنَّ بِنا علی اللهِ هَوانا وَ بکَ علیه کرامة ؟! ... فَمَهلا ، مهلا ... فَوَاللهِ ما فَرَیتَ الّا جِلدَک ، و ما حَزَزتَ الّا لَحمَک ... و لَئِن جَرَّت علَیَّ الدَّواهی مُخاطَبَتَک إنّی لَاستَصغِرُ قدرتَک ، و أستَعظِمُ تقریعَک ، و أستَکثِرُ توبیخَک ؛ و لَئِن اتَّخَذتَنا مَغنَما ، لَتَجِدُنا وَشیکا مَغرَما ، حینَ لا تَجِدُ الّا ما قَدَّمَت یَداک ... فَکِد کَیدَکَ ، وَ اسعَ سَعیَک ، و ناصِب جَهدَک ، فوَاللهِ لا تَمحو ذِکرَنا ، ولا تُمیتُ وَحیَنا ، و لا یُرحَضُ عَنکَ عارُها ، و هل رأیُک الا فَنَدٌ ؟ و ایّامُکَ الا عَدَدٌ ، و جَمعُکَ الا بَدَدٌ؟...
- ای یزید ! آیا خیال کرده ای ، اینکه روزگار را بر ما تنگ کردی و جهان را تیره ساختی ، و ما را مانند اسیران در شهرها گرداندی ، به این معنی است که ما نزد خداوند منزلتی نداریم ، و تو نزد خدا مکرّمی ؟! ... سر جای خود بنشین و باز هم بنشین که هرگز چنین نیست ؛ به خدا سوگند تو فقط پوست خود را کندی ، و کالبد خویش را دریدی ( خودت را خوار و خُرد و رسوا کردی )... اگر اکنون این حوادث تلخ مرا مجبور ساخته است که با چون تویی همسخن شوم ، این را بدان کهن من قدرت تو را بسیار ناچیز می دانم ، و تو را از آن پست تر می شمارم که نکوهشت کنم ، و قابل آن نمی دانم که زبان به سرزنشت گشایم .
اگر می پنداری که از شهادت و اسارت آل محمد سود بُرده ای ، بزودی خواهی دید که زیان کرده ای ، یعنی هنگامی که نتیجۀ کارَت را ببینی ... و اکنون را ، هر ترفندی داری به کار گیر ، و هر کوششی از تو ساخته است بکن ، و هر نیرویی می توانی برانگیز ... لیکن به خدا سوگند که هرگز نخواهی توانست خاندان وحی را نابود سازی ، و قرآن را از صحنۀ روزگار بر اندازی ... و این ننگ ( کشتن فرزندان پیامبر "ص" و اسیر کردن خاندان او ، و شکست اهداف ضدّ دینی و ضدّ قرآنی تو ) ، هیچ گاه از تاریخ زندگی تو پاک نخواهد شد ... و اینک بنگر که آیا این تصمیم تو چیزی جز سفاهت بود ؟ و روزگار ِ قدرت تو جز همین چند روز است ؟ و نیروهای تو جز رو به نابودی است ؟".
و پیشگویی بانوی بزرگوار درست بود ، زیرا یزید و جانشینان او یکی پس از دیگری از میان رفتند ، و سلطنت اُمَویها نیم قرن پس از شهادت امام حسین "ع" ساقط گشت . و مسلمانان از آن به بعد هماره یزید را لعنت می کنند ، و یاد امام حسین "ع" را در روز شهادتش و در روز ولادتش - در هر سال - گرامی می دارند .
بنگرید به کشور مصر ، که در روز میلاد امام حسین "ع" و روز میلاد خواهرش حضرت زینب "س" ، بانوی قهرمان کربلا ، در هر سال ، چه جشنهایی با شکوه می گیرند ، و با برپا کردن چادرها و طاق نصرتها ، و دایره زدن و طبل نواختن و سرود خواندن به سرور و شادمانی می پردازند . پس این تنها شیعیان نیستند که یاد امام حسین "ع" را زنده می دارند ، بلکه مسلمانان - چه عرب و چه غیر عرب - اینچنینند ، و اگر چه روشها فرق می کند و مراسم هر کدام متفاوت است ( یکی شادمانی است در روز ولادت ، و یکی سوگواری در روز شهادت ) ، لیکن جوهر همه یکی است .
من در مجلۀ "اَلغَد" (فردا) ، شمارۀ دوم فوریۀ 1959 ، مقاله ای دیدم ، دربارۀ میلاد حضرت زینب "س" ، که از جمله در آن مقاله آمده بود [ترجمه با تلخیص ] : " شخصیت حضرت زینب ، در ضمن بزرگترین پیکار در راه عقیده ، به شکل بانویی قهرمان ، دلاور ، مؤمن و شجاع جلوه گر شد ، تا آنجا که یزید بن معاویه ... به هنگامی که حضرت زینب را مانند اسیران نزد وی بردند ، و آن بانو او را مانند همۀ خائنان و قاتلان ِ پاکان لعنت کرد ، جرئت نکرد سخنان بانوی بزرگ را رد کند . از اینجاست که ما مصریان - بلکه همۀ عرب در هر جا - حضرت زینب را به عنوان بانویی قهرمان می شناسیم ؛ همچنانکه به قهرمان جاوید ، حسین بن علی - پدر شهیدان - نیز ایمان داریم . ما به این قهرمانان همه ایمان داریم ... و روز میلاد آنان را با شادمانی جشن می گیریم . و هیچ کس قدرت ندارد این محبت خالص و بی شائبه را که به ساحت پیشوای حرکت قهرمانی خارق العادۀ تاریخ ابراز می داریم از دل ما بیرون کند . این محبت ما را زنده می دارد و امید می دهد تا بکوشیم و مبارزه کنیم ، زیرا این نماد (سمبل) ، راه را برای ما روشن می کند ، و وجود ما را از آرمانهای پاک و پایبندی به شرف و آزادگی سرشار می سازد ...".
این نویسنده واقعبینانه سخن گفته و سخن حق را ابراز داشته است ؛ زیرا شرایط گذشته و کنونی ما مسلمانان توجه به این مراسم را بر ما لازم می دارد ، چون همین مراسم است که قهرمانی و دلاوری و مبارزه در راه آزادی را - که آرمانی والا و هماره است - پیوسته به یاد ما می آورد ، و ما مسلمانان را وا می دارد تا در جست و جوی حکمرانان و مسئولانی نمونه باشیم که برای وطن اسلامی و امت مسلمان تلاش می کنند ( و زیر بار حکومتهای خائن و دست نشانده نرویم ، و اگر چنین حکومتهایی داریم آنها را ساقط کنیم ).
اکنون 1318 سال از شهادت امام حسین "ع" گذشته است ، و با وجود این ، شیعیان همچنان یاد این گذشته را زنده می دارند و تجدید می کنند و بزرگ می دارند ، تا از این مراسم ، درس انقلاب و مبارزه با ظلم بیاموزند . و ما شیعه به دلیل همین اعتقادات و تعالیم خود ، مردمی انقلابی هستیم ، و همواره پیام آور انقلابهای آزادیبخشیم و از آنها استقبال می کنیم ؛ و نسبت به شهدای راه آزادی همیشه احساس و احترامی عمیق داریم ؛ و احترامی که برای امام حسین "ع" قائلیم به این دلیل است که او بزرگترین پرچمدار انقلابهای تاریخ است ، و نخستین معلم انقلابیانی است که در راه "حق و مساوات " ، انقلاب کرده اند و انقلاب می کنند . ما شیعه ، فرد پرست نیستیم ؛ آرمان پرستیم ، زیرا پیش از هر چیز مسلمانیم ، و امام حسین "ع" ، مجسمۀ والای همۀ تعالیم و ارزشها و آرمانهای جدّش رسول خداست . و او خود در راه همین تعالیم و ارزشها و آرمانها ( یعنی قرآن و اسلام ) شهید شد ، و فرزندان و یارانش در همین راه فدا گشتند ، و زنان و کودکانش در راه این دین اسیر شدند.
و برای همین امور است که مسلمانان سنّی نیز ( چنانکه اشاره شد ) ، روز میلاد امام حسین "ع" را جشن می گیرند و به پایکوبی و سرودخوانی می پردازند ، زیرا روز ولادت امام حسین "ع" روزی است که پیامبر رحمت و عدالت از آن شادمان شد . و مسلمانان شیعه در روز شهادت امام حسین "ع" ( عاشورا ) به عزاداری و سوگواری می پردازند ، زیرا در آن روز ، پیامبر اکرم داغدار و سوگوار شد ( چون در آن روز حسینش را ، و بسیاری از فرزندان و نورچشمانش را کشتند ، و زنان و کودکان او را به اسارت گرفتند ).
همچنین همۀ مسلمانان ، در آن روز ، به تَبَع ِ پیامبر اکرم "ص" ، سوگوارند ( در صورتی که به پیامبر خود وفادار باشند ، و خود را در غم بزرگ و اندوه بیکران او - در چنین مصیبتی بزرگ ، که مصیبت دین است - شریک بدانند ) ، پس این اندوه و عزاداری ، اندوه و عزاداری همۀ مسلمانان است ، و شیعه در روز عاشورا ، با سید ِ شریف رضی ( عالم بزرگوار و شخصیت بسیار والای اسلامی ، و گرد آورندۀ "نهج البلاغه") هماوازند که می گوید :
لَو رَسولُ الله ِ یَحیا بَعدَه
قَعَدَ الیوم َ عَلیه ِ لِلعَزاء
- اگر پیامبر خدا ، پس از روز عاشورا زنده بود ، همواره در این روز به عنوان "صاحب عزا" می نشست تا همه بیایند و به او تسلیت گویند.
این است که اهل سنّت روز ولادت حسین "ع" را با شادی ، بزرگ می دارند ، و شیعه روز شهادت حسین "ع" را با سوگواری ؛ و هدف هر دو طایفه یکی است : اطاعت خدا و پذیرش ولایت ، و تقرب جویی به خدای متعال و پیامبر بزرگوار ... و خداوند پاداش این عمل را به همه خواهد داد .
* بخشی از مقالۀ "استاد شیخ محمد جواد مُغنیۀ لبنانی" - رحمت الله علیه - که استاد محمد رضا حکیمی آن را ترجمه و در صفحات 103 تا 109 کتاب گرانسنگ "قیام جاودانه " که دربارۀ آموزه های فکری ، اجتماعی ، سیاسی و حتی اقتصادی قیام عاشوراست آورده است .
مطالعه این کتاب ارزشمند را بخصوص در این ایام به همۀ دوستان و مخاطبان خوب وبلاگم توصیه اکید می کنم . ناشر : دفتر نشر فرهنگ اسلامی .
پانوشت اول : امسال هم مانند سالهای گذشته ، وبلاگم را دهه اول محرم ، به نگارش یا نقل نوشته ها و مطالبی درباره قیام عاشورا اختصاص می دهم ضمن اینکه دوستان را به مطالعه نوشته های سالهای پیش نیز ارجاع می دهم .
پانوشت دوم : توصیه اکید دیگرم حضور دوستان در جلسات درس حضرت آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی است که در این دهه از زمان اذان مغرب و عشا ، در محل همیشگی خود خیابان ایران کوچه شهید ملکی برقرار است . ایشان امسال دربارۀ نقش عنصر "غیرت" در قیام امام حسین "ع" سخن می گویند .
مژدۀ دیگر در همین زمینه اینکه از امروز می توانید متن درس و فایل صوتی درسهای روز قبل حاج آقا مجتبی را در سایت ایشان به نشانی http://mojtaba-tehrani.ir بخوانید و بشنوید .

اشاره : مهم نیست که آقای سید حسن خمینی از ایران خارج شدند یا نه ، مهم نیست که به پاکستان رفته بودند یا به امارات ، مهم نیست که قبل از تاریخ ٢٠ آذر رفته بودند یا بعد آن ، ... ، و حتی مهم نیست که ایشان نوه امام خمینی بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران هستند یا نه ! چرا ؟ عرض می کنم :
خدا رحمت کند شهید سید مرتضی آوینی را که از آفت ِ "سیطره مشهورات" سخن گفته بود ؛ آفتی که اجازه نمی دهد تو براحتی بگویی مثلا چرا در دانشگاههای کشورمان الزاما باید غلبه با داوطلبان مؤنث باشد تا مذکر . اگر تو به دلایل مختلف جامعه شناختی و فرهنگی و توجه به نیروی کار آینده و مشکلات خانوادگی و کاهش ازدواج و بالا رفتن سطح توقع دخترها در هنگام ازدواج و دهها دلیل علمی و حسابشده دیگر به این رسیده باشی که این وضعیت نیاز به یک اصلاح اساسی دارد و باید در این شیوه تجدید نظر کرد و تنها یک مانع بزرگ پیش رویت باشد و آن هم اینکه به مجرد طرح این موضوع ، به نفهمی و کج فهمی و اُمّلی و عقب افتادگی از شرایط روز و جهانی و ... متهم می شوی و این همان "سیطره مشهورات" است و تو باید ساکت باشی و دم فرو بندی .
یکی از بزرگترین مشهوراتی که پیش از انقلاب وجود داشت و به مدد امام خمینی "رضوان الله تعالی علیه" و بعد از ایشان با هوشیاری رهبر عزیزمان ، روز به روز کاهش یافت ، روحیه و نگاه ِ ولیعهد پروری و شهبانو گرایی در بین بسیاری از ما بود ( توجه کنید می گویم "روحیه" و "نگاه" و نه خود ِ ولیعهد و شهبانو !). این موضوع اصلا اختصاصی به خاندان شاهنشاهی نداشت ، حتی در بسیاری از روحانیان ما نیز این روحیه وجود داشته و دارد : مرد بزرگ و دانشمندی مدتی روحانی مسجدی بوده و پس از مرگش حتما باید فرزندش امامت مسجد را ادامه دهد ! بر اساس احراز کدام صلاحیتها ؟! (فتنه چند سال پیش "کاظمینی بروجردی" نمونه ای از همین روحیه ولیعهد پروری بود).
یادتان بیاید که در زمان امام ، چه تلاشهایی شد که حاج سید احمد آقا رئیس جمهور بشود و پس از درگذشت امام ، برخی او را شایسته کسوت رهبری می دانستند ؟ خوشبختانه حاج سید احمد آقا با هوشیاری و فراست امام در زمان حیاتشان با توطئه اولی ( که جالب است از سوی رئیس جمهور مخلوع "سید ابوالحسن بنی صدر" تبلیغ می شد !) ایستادند و پس از درگذشت امام هم ، خود حاج سید احمد آقا در مقابل این شایعه توطئه آمیز ایستادند و محکم از رهبری آیت الله خامنه ای دفاع جانانه کردند و حتی این موضوع را جزو تاکیدات اصلی و مهم وصیتنامه خودشان به فرزندشان "سید حسن خمینی" آوردند:
- به حسن و برادرانش این توصیه را مینمایم که همیشه سعی کنند در خط رهبری حرکت کنند و از آن منحرف نشوند که خیر دنیا و آخرت در آن است و بدانند که ایشان موفقیت اسلام و نظام و کشور را میخواهند.هرگز گرفتار تحلیلهای گوناگون نشوند که دشمن در کمین است!

- امروز باید در کنار نظاممان پشت سر رهبری قرار بگیریم. رهبر ما شاگرد امام است. رهبر ما از چهرههای شناخته شدۀانقلاب است که سالیان سال در زندانهای رژیم سفّاک پهلوی به سر برده.
- هیچ کس حق شکستن حریم رهبری را ندارد. حرمت رهبری نظام اسلامی، از اصول خدشه ناپذیر انقلاب اسلامی ماست. همه باید به دستورات رهبری عمل کنند.
- ما امروز موظف هستیم پشت سر مقام رهبری حضرت آیت الله خامنهای حرکت کنیم. هر چه ایشان گفت گوش کنیم، اگر روزی حرکت ما با حرکت ولی نخواند، بدانید که نقص از ماست.
- قاطعتر پشت سر رهبری باشیم و نگذاریم رهبرمان احساس تنهایی کنند. همان طور که نگذاشتید امام احساس تنهایی کند. اطاعت از خامنهای، اطاعت از امام است. هر کس منکر این معنا شود، مطمئن باشید در خط امام نیست و هر کس بگوید که اطاعت از امام غیر از اطاعت از حضرت آیت الله خامنهای است در خط آمریکاست! من بعد از رحلت امام، با خدا و امام عهد کردهام که کوچکترین قدمی را علیه رهبری و برخلاف رهبری و حتی برخلاف میل رهبری برندارم و اگر شما مردم هم چنین پیمانی را تجدید کنید، مطمئن باشید که ما در تمام زمینهها بر آمریکا پیروز می شویم."
همچنین به یاد بیاورید تاکیدات مکرر امام را که فرزندانم در هیچ مسئولیت رسمی کشوری نباید باشند و تا آخر عمرشان اجازه ندادند هیچ کدام از فرزندانشان حتی با وجود صلاحیتهای فراوان در مسئولیتی سیاسی یا اجرایی یا اقتصادی قرار گیرند.
همین روحیه مبارزه با ولیعهد پروری و شهبانو گرایی در رهبر عزیز انقلاب نیز وجود داشته و دارد و ایشان هم ، از همه فرزندانشان خواسته اند که در هیچ مسئولیت سیاسی و اجرایی و اقتصادی وارد نشوند ، به گونه ای که الان اکثر مردم کشورمان بجز عده ای از خواص حتی نام و تعداد فرزندان ِ رهبرشان را هم نمی دانند . ( برای رفع خستگی ، پانوشت دوم همین مطلب را بخوانید !).
این در شرایطی است که فرزندان امام و رهبر ، حائز شرایط لازم برای احراز مسئولیتهای پیش گفته باشند ، چه رسد به کسانی که امام ، به دلیل نداشتن هوش سیاسی و افتادن در دام دشمنان ، حتی دخالت در مسائل سیاسی ( نه پذیرفتن مسئولیتهای سیاسی و اجرایی) را هم بر آنها حرام کرده بودند :
"پسرم حسین خمینی! جوانی برای همه خطرهایی دارد که پس از گذشت آنها، انسان متوجه میشود. من میل دارم کسانی که به من مربوط هستند، در این کورانهای سیاسی وارد نشوند؛ من امید دارم که شما با مجاهدت در تحصیل علوم اسلامی و با تعهد به اخلاق اسلامی و مهار کردن نفس امّاره بالسّوء، برای آتیه مورد استفاده واقع بشوی؛ من علاوه بر نصیحت پدری پیر، به شما امر شرعی میکنم که در این بازیهای سیاسی وارد نشوی و واجب شرعی است که از این برخوردها احتراز کنی؛ من به شما امر میکنم به حوزه علمیه قم برگرد و با کوشش، به تحصیل علوم اسلامی و انسانی بپرداز."(صحیفه نور، جلد 14، صفحه 345).
هر چند سید حسین خمینی به این توصیه شگفت پدر بزرگ و احتمالا رهبر خود گوش نداد و قدم در بازیهای سیاسی گذاشت و سر از همراهی با بنی صدر و صدام و رضا پهلوی در آورد !
***
حجت الاسلام و المسلمین سید حسن خمینی ، هم در ادب و اخلاق و هم در هوشیاری و ارادت به نظام و رهبری به هیچ وجه قابل مقایسه با پسر عمویش " سید حسین خمینی" نیست . اما نشان داده است که او با حداقلهای انتظارات از او نیز فاصله دارد .
حداقل انتظار از او واکنشهایی است که باید به عنوان متولی و میراث دار نام و خاندان امام خمینی ، پاسدار و نگاهبان خوبی برای آن باشد ؛ نام و عنوان کسی که اسلام و دینداری را در عصر جدید زنده کرد و بیداری اسلامی را موجب شد و جهان اسلام و مستضعفان و محرومان جهان را به قیام واداشت و تحولات سیاسی و اجتماعی فراوانی را در سرتاسر کره ارض ایجاد کرد .
آن روز که در حاشیه کنفرانس برلین ، آن پادوی اصلاح طلبان گفت : "خمینی را باید در موزه های تاریخ جست و جو کرد" و چندی بعد در "مانیفست جمهوریخواهی" خود صراحتا هر گونه برداشت َآزادیخواهانه و جمهوریخواهانه و دموکراتیک از اندیشه های امام را استفاده ابزاری ! و تنها بر اساس ضرورت سیاسی مجاز دانست ، سید حسن خمینی و موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی سکوت کردند . آن روز که در آن روزنامه دوم خردادی ، امام خمینی را در کنار نواب صفوی طرفدار استبداد معرفی کردند ، آن روز که کاریکاتور موهن امام امت را در روزنامه حیات نو چاپ کردند ،آن روز که نظریه ولایت فقیه امام را غیر علمی معرفی کردند ، آن روز که صریحا امام را خشونت گرا و مدل حکومتی او را دیکتاتوری عنوان کردند ، تا ... تا آن روز که تابلوهای افراشته مردم را در راهپیمایی روز قدس دزدیدند و روی عبارت "مرگ بر اسرائیل" آن با قلم سبز خط کشیدند ، سید حسن خمینی و موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی دم بر نیاوردند ، و مردم را با این علامت سوال بزرگ مواجه کردند که مگر روز قدس میراث مهم امام خمینی نیست و مگر مرگ بر اسرائیل شعار محوری بنیانگذار جمهوری اسلامی نیست پس چرا میراث دار ِ او ، سکوت کرده و هیچ واکنشی نشان نمی دهد ؟ روزی که "مرگ بر بسیجی" گفتند و فحشهای وقیحانه ای که شایسته خودشان بود ، نثار کسانی کردند که امام فرموده بود "من دست و بازوی فرزندان بسیجی خود را می بوسم و به این بوسه افتخار می کنم"، باز هم سکوت و سکوت و سکوت و باز هم سید حسن خمینی دم بر نیاورد و حتی ابرو در هم نکشید و یادش نیامد که نوه امام خمینی است و حالا باز هم عکس امام ورهبری را پاره می کنند و به آتش می کشند و دل ملتی را و بلکه جهانی را می سوزانند و آقای سید حسن خمینی همچنان ، نیست ! در ایران است ؟ چه فرقی می کند "وقتی در صحنه حق وباطل " نیست ، در پاکستان و امارات است ؟ چه فرقی می کند وقتی "شاهد عصر خودش" نیست ؟ در قم است ؟ هست ؟ نیست ؟ کجاست ؟ وقتی حرف نمی زند ، وقتی واکنش نشان نمی دهد ، وقتی ککش نمی گزد ، وقتی صدایش در نمی آید ، چه فرقی می کند باشد یا نباشد ، فرزند امام خمینی باشد یا نوه امام ؟ روحانی باشد یا نباشد ؟ در قم باشد یا بغداد؟ سید باشد یا عام ؟ او نیست و وقتی نیست "فرزند امام " بودن تنها یک نَسَب ِ شناسنامه ای است و "فرزندان خمینی " - همانها که او چند دهه پیش گفت در گهواره ها هستند - هستند و فریاد می کشند و غیرتی می شوند و خونشان به جوش می آید و می خروشند و خیابانهای شهرها و روستاها را مهمان شعارهای کوبنده خود می کنند . تمام ِ ایران اسلامی ، فرزند خمینی است ، تمام دلدادگان خمینی در همان پاکستان و نجف و بیروت و بقاع و یمن و نوار غزه و قاهره و الجزیره و لندن و نیویورک و پاریس و افغانستان و هند و بنگلادش و ... فرزندان خمینی هستند و میراث داران همیشه او و به آنها که در سکوت ِ امروز ِ " سید حسن آقا" با یک توهم بچه گانه تصور کرده اند که می توانند به امامشان و رهبرشان جسارت و توهین کنند ، نشان داده اند و باز هم نشان خواهند داد که :
یریدون لیطفئوا نور الله بافواههم و الله متمّ نوره ولو کره الکافرون .
پانوشت اول : اگر گفتید سایت آقا زاده چه تیتری برای این نوشته خواهد زد ؟
پانوشت دوم : هر گاه در کلاس روزنامه نگاری به مبحث "که"ی خبر می رسم و تاکید می کنم که حتما در خبر حداقل یک بار باید نام کوچک افراد دخیل در آن بیاید تا در هنگام جست و جو و تحقیق و پژوهش با کسان دیگری که نام خانوادگیشان مشابه اوست اشتباه نشود ، خاندان هاشمی رفسنجانی را مثال می زنم و همه کلاس از خنده ریسه می روند : خدا وکیلی بشمرید ببینید چند نفر از فرزندان و خاندان هاشمی رفسنجانی در کشور ( و این روزها در خارج کشور) ند ؟ اکبر هاشمی رفسنجانی ، محمد هاشمی رفسنجانی ، مهدی هاشمی رفسنجانی ، فائزه هاشمی رفسنجانی ، فاطمه هاشمی رفسنجانی ، محسن هاشمی رفسنجانی ، یاسر هاشمی رفسنجانی ، علی هاشمی رفسنجانی ، ... معمولا تا اینجا که می رسم نفسم می گیرد و همین جاست که خنده های کلاس اوج می گیرد ( مگر چقدر تفریح دارند این جوانها ؟!).
پانوشت سوم :
در رُخ آینه دیدم به نشیب است این شب
بی گمان ، حاملۀ صبح قریب است این شب
الف ) داخلی - روز - گفت و گوی دو اندیشمند بزرگ سنی و شیعی :
ابن ابی الحدید هنگام نقل گفت و گوی خود با نقیب ابو جعفر العلوی دربارۀ مسئلۀ خلافت و جریان سقیفه و شورا ، می گوید :
" به نقیب گفتم : دلم راضی نمی شود که بگویم اصحاب پیامبر "ص" معصیت کردند و برخلاف گفتۀ او رفتند و نصّ "غدیر" را زیر پا گذاشتند .
نقیب در جواب گفت : دل من نیز راضی نمی شود که بگویم پیامبر "ص" اهمال کار بود و امت را همین گونه رها و ول کرد و رفت و مسلمانان را بی سرپرست و هر که هر که گذاشت . با اینکه او هر گاه از مدینه بیرون می رفت ، برای مدینه امیری معین می کرد و این در حالی بود که هنوز خود زنده بود و از مدینه نیز چندان دور نمی شد .پس چگونه ممکن است برای پس از مرگش کسی را امیر مسلمانان قرار ندهد - پس از مرگ ، که دیگر نمی تواند هیچ حادثه ای را تدارک کند ..."
( ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه ، جلد ٩ ، صفحه ٢۴٨ ،مصر : چاپ محمد ابوالفضل ابراهیم ).

ب ) خارجی - شب - چند سال پس از سقیفه :
١- عبدالله بن عُمَر ( فرزند خلیفه دوم ) خطاب به پدر : مردم می گویند تو نمی خواهی کسی را جانشین خود قرار دهی ؟! اگر تو ساربانی ، یا چوپانی می داشتی و او نزد تو می آمد و شتران یا گوسپندان ِ تو را همین گونه رها می کرد ، تو می گفتی این چوپان مقصر است ، در حالی که اداره و سرپرستی مردم از چراندن گوسپندان و شتران مهمتر است . ای پدر ! چون به نزد خدای - عزّ و جل ّ - رسی ، چه پاسخ دهی ، در صورتی که کسی را برای سرپرستی بندگان ِ او به جای خویش تعیین نکرده باشی ؟.
( این روایت را علامۀ امینی ، از مآخذ معتبر اهل سنت نقل کرده است : سنن بیهقی ، ج 8/149 ( از صحیح مسلم ) ، سیرة عُمَر ، تالیف ابن الجوزی ، ص 190 ، الریاض النضرة ، ج 2/74 ، حلیة الاولیاء ، ج 1/ 44 ، فتح الباری ( شرح صحیح بخاری) ، ج 13/ 175 ( از صحیح مسلم ) - الغدیر ، ج 7 ، صص 132 و 133.
2- عایشه ام المؤمنین خطاب به عبدالله بن عُمر : پسرم ! سلام مرا به پدرت عمر برسان و بگو : امت محمد را بی سرپرست رها مکن . کسی را در میان آنان جانشین ِ خود ساز و مسلمانان را چون رمۀ بی شبان مَهِل . می ترسم آشوب بر پا شود .
(الامامة و السیاسة ، ج 1 ، ص 22).
3- معاویة بن ابی سفیان هنگامی که خواست مثل یزیدی را در میان مسلمانان به خلافت برساند ، با چنگ زدن به همین حکم عقلی مسلّم : من هراسناکم از اینکه امت ِ محمد را پس از خود چون رمه ای بی شبان رها کنم .
( تاریخ طبری ، ج 6 ، ص 170 و الامامة و السیاسة ، ج 1 ، ص 151).
پانوشت : این چند تابلوی تاریخی را از صفحات 39 و 40 کتاب گرانسنگ "حماسۀ غدیر" ِ استاد فرهیخته محمد رضا حکیمی بر گرفته ام .
عید بزرگ غدیر بر همۀ کسانی که اعتقاد دارند جاری ِ امامت و ولایت در تاریخ ، ایستادنی نیست و همین امروز هم ، امت اسلامی باید دست به دامان ولی و رهبر خود شود ، فرخنده و مسرور باد !
١- نطق در جلسه علنی مجلس شورای ملی : ما که آمده ایم اینجا وکیلیم ، ولی نیستیم . وکیل این است که نظر موکلینش را بداند و بنده از تمام موکلین خودم که سی کرور می باشند یکی را نمی دانم که راضی باشد ما حقوقمان را سیصد تومان بکنیم . چرا ؟ برای اینکه ندار هستند ، فقیرند ، بی چیزند . ٢- دکتر سید حسین مکی : به خاطر دارم یکی از زمامداران ، در ١٩ سال قبل به من گفت : " با مدرس چه می توانم بکنم ؟ نه پول می گیرد که به او پول بدهم ، نه والی و وزیر می شود که او را تطمیع کنم . ناگزیرم با او راه بروم و نظریات او را قبول کنم ". اگر رضا شاه در اغتشاشات کشته شده بود خونش هدر بود مکی در جای دیگری می نویسد : رضا خان پس از آنکه به سلطنت رسید ، به تصور اینکه اگر شغل مهمی به مدرس واگذار نماید خواهد توانست از مخالفتش بکاهد و او را موافق خود گرداند از مخالفت وی ایمن گردد ! اما این تصور رضا شاه غلط از آب در آمد ، زیرا مدرس کسی نبود که فریب رنگ و بو را خورده با اشتغال به مشاغل مهم فریفته گردد و دست از انتقاد بردارد . محل درس مدرس ، مرکز تبلیغ علیه کارهای خلاف قانون شده بود و هنگام تدریس به طلاب ، شواهدی می آورد و امثله ای بیان می نمود و بی پرده مطالبی می گفت که پسند خاطر دیکتاتور نبود و کارآگاهان که در پای درس مدرس بودند گفته های او را آب و تاب بیشتر کرده ، گزارش می دادند . یک روز مدرس در "باب مزدحم در فقه " تدریس می نموده و چنین گفته بود : " در ازدحام اگر کسی کشته شد خونش هدر است و باید دیه او را حاکم شرع بدهد . مثلا روز دوم حَمَل ١٣٠٣ که سردار سپه به مجلس آمد و زد و خورد بود اگر سردار سپه کشته می شد ، خونش هدر بوده است ". ٣- دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی : معروف است که در جنگ بین الملل اول و تشکیل حکومت موقت در غرب ایران که بالاخره منجر به مهاجرت بعضی از اعضای کابینه حکومت موقت به اسلامبول گردید ، موقع حرکت از داخل ترکیه چون تصمیم ناگهانی بود جای کافی در قطار نداشتند . دولت عثمانی از جهت رعایت حال مهاجران و احترام به شخص جناب مدرس دستور داد یک واگن اختصاصی به قطار ببندند و چند مامور محافظ خاص ( ضابط ) از این گروه حفاظت کنند . مرحوم مدرس به عادت طلبگی ، آدم منظم و با سلیقه ای بود و خودش وسایل زندگی خود را فراهم می کرد . در بین راه یک جا خواستند استراحت کنند . مدرس بلند شد و قلیان تمیزی چاق کرد و چای خوش عطری دم کرد. ( " امیر خیزی" ناقل این داستان ، هم در این سفر سمت مترجمی داشت ) . چند چای و یک قلیان برد و به ضابطان ( نگهبانان) داد. رئیس ضابطان از چای خیلی خوشش آمد و از قیافه ساده و نحوه خدمتگزاری مرحوم مدرس ، تصور کرد که او قهوه چی هیئت است . با اشاره دستور داد که چای دیگری هم بدهد . مرحوم مدرس با کمال خوشرویی چای دوم را برد . وقتی به اسلامبول نزدیک شدند ، رئیس ضابطان پیش آمد و به امیر خیزی گفت می خواهد پول چای را بپردازد. امیر خیزی پاسخ داد لازم نیست . آن افسر اصرار داشت که مایل نیست ضرری متوجه این پیرمرد قهوه چی بشود . در همین موقع قطار از حرکت ایستاد . جمعی به استقبال هیئت آمده بودند و مدرس را با سلام و صلوات و احترام پیشاپیش بردند. افسر ضابط که با تعجب و حیرت می نگریست ا ز امیر خیزی جریان واقع را پرسید . او به افسر ضابط گفت که اصولا این واگن به احترام همین پیرمرد محترم - جناب مدرس - به قطار اضافه شده است . رئیس افسران پس از شنیدن این مطالب و دیدن آن استقبال با شکوه شرمنده شد و با کمال تعجب رو به دوستان خود کرد و به زبان ترکی گفت : به خدا قسم که بعد از حضرت عُمَر ، افندی به این بزرگواری ندیده ام .

۴- دکتر علی شریعتی : می گویند در یکی از جلسات مجلس شورای ملی ، دولت لایحه ای آورده بود و هنگام اخذ رای ، شماره نمایندگان مخالف و موافق با آن برابر بود . جلسه در انتظار ورود یک نماینده بود تا نتیجۀ رای گیری مشخص شود ، سرنوشت لایحه تنها به رای مثبت یا منفی همین یک تن بستگی داشت . لحظاتی در انتظار گذشت و همه چشمها به در ورودی دوخته بود و کسی نیامد .
مرحوم مدرس رهبر جناح مخالف دولت بود ، ناگهان چشمش به یکی از نمایندگان حاضر در جلسه افتاد که سر در گریبان برده چرت می زد ( خر مقدسی از همان نوع نمایندگانی که عین الدوله در پاسخ به مشروطه خواهان که خواهان "عدالتخانه" و انتخاب نمایندگان ملت بودند ، گفت : دربار با درخواست شما در تشکیل عدالتخانه و انتخاب وکلایی از طرف ملت برای تشکیل مجلس شورای ملی موافقت دارد مشروط به یک شرط و آن اینکه وکلا در امور سیاسی مملکتی به هیچ وجه دخالت نکنند !) البته که وکیل مزبور از موافقان دولت بود و بی شک رایش با لایحه ! ولی اتفاقا به خاطر مقدس مآبی زیادی که داشت ، به مدرس هم شخصا ارادتی می ورزید ( البته به علت سیادت و لباس روحانی او ) . مدرس ِ هوشیار ، بی درنگ کنارش نشست و گفت : این کار معلوم نیست تا کی به طول بکشد ، ظهر شده است . بهتر نیست برویم توی حوضخانۀ مجلس ، نمازمان را بخوانیم و برگردیم ؟ با هم جلسه را ترک کردند و در حوضخانه وضو گرفتند و همین که خر مقدس به نماز ایستاد ، مدرس از حوضخانه بیرون آمد و در را از پشت بست و بسرعت خود را به جلسه رساند و اعلام رای کرد و لایحه دولت ، با یک رای کمتر رد شد !
پس از ختم کار ، مدرس برگشت و در را گشود و با لهجه اصفهانی شیرین خود به زندانی ابله خویش گفت : آخر مومن ! حالا چه وقت نماز بود ؟!
۵- وی در موقع انتخابات دوره ششم مجلس ، تولیت مدرسه سپهسالار را عهده دار بود . مطابق مقرراتی که خود ِ آن مرحوم وضع کرده بود ، حقوق و جیرۀ طلاب در چهار قسط ِ هفتگی پرداخت می شد و هر یک از طلاب که در امتحان درسی هفتگی موفق نمی شد حق دریافت حقوق آن هفته را نداشت .
به گواهی ِ سه نفر از اشخاص معروف به صحت ِ قول ، یکی از طلاب که به نفع مرحوم مدرس و رفقای آن مرحوم در انتخابات تهران کوشش ِ فراوان کرده و به همین جهت از درس و امتحان ، یک هفته بازمانده بود اصرار داشت که حقوق آن هفته را به رایگان بگیرد . مرحوم مدرس با تذکر اینکه حاضر است سه مقابل ( سه برابر ) ِ جیرۀ مدرسه را از محل دیگر بدهد ، از حوالۀ جیره خودداری و حتی در پاسخ یکی از حاضران که اظهار کرده بود بدون این تذکر ، ممکن است از محل دیگر بدهید ، فرمود : نخیر ، این عمل نوعی تزویر است . او باید بداند که مزد ِ کار ِ دیگر را از محل خودش می گیرد ، اما پرداخت جیرۀ مدرسه منوط است به خواندن درس و بس !
۶- یک بار که شهریه طلاب ، دیر رسیده بود ، وضع طلاب خوب نبود و عده ای گرسنه بودند . طلبه ای به نزد مدرس آمد . مدرس به او یک پول داد و گفت برو نان بخر . طلبۀ دیگری آمد و مدرس پولی دیگر برای خریدن نان به او داد . من تعجب کردم و گفتم : مدرس ! هنوز که شهریه نرسیده ، پس تو پول از کجا آورده ای ؟ مدرس جواب داد : مگر "مرد" هم بی پول می شود ؟ امشب بیا منزل تا به تو نشان دهم که پول از کجا می آورم . شب رفتم منزل مدرس . صبح زود از خواب بلند شدیم . پس از خواندن نماز ، مدرس طناب و سطلی برداشت و در کوچه راه افتادیم . مدرس فریاد می زد : آب [ حوض ] می کشیم ، آب می کشیم. خلاصه در خانه ای مشغول کار شدیم . پس از اتمام کار ، مدرس سه پول ، مزد گرفت . آنگاه رو به من کرد و گفت : با این سه پول ، هم می توانم خودم نان بخورم و هم به دو طلبه کمک کنم .
٧- در جریان استیضاح مدرس ، سردار سپه مثلا برای جواب دادن به مجلس آمد و پیش از تشکیل جلسه در ایوان ایستاد تا صدای زنده باد و مرده باد ِ مزدوران خود را بشنود و در واقع آنها را سان ببیند . در همین اثنا ، مدرس سر رسید . ماموران فریاد زدند : زنده باد سردار سپه . مدرس با بی اعتنایی عصای خود را به زمین زد و گردنش را کج کرد که مثلا باشد ، چه می شود ! بعد ماموران صدا در آوردند که مرده باد مدرس . در اینجا مدرس قدی علم کرده متوجه جمعیت تماشاچیان شد و عصا را رو به آنها کرده گفت : مردم ! بگویید زنده باد مدرس . اثر حرف و جاذبه سید ، طوری جماعت را منقلب ساخت که همه فریاد زدند : زنده باد مدرس . بعد برای اینکه مدرس اظهار قدرت بیشتری کند مجددا رو به جمعیت آورد و گفت : مردم ! بگویید مرده باد سردار سپه . مردم این بار بیش از بار اول مجذوب و مرعوب سید شدند و فریاد کشیدند : مرده باد سردار سپه . مدرس پس از این پیروزی ، از پله ها بالا رفت و در بالکن ، یقه سردار سپه را گرفت و رو به مردم کرد که بگویید : صد بار مرده باد سر دار سپه ، صد بار زنده باد مدرس .
جمعیت که از رشادت و دلیری سید به هیجان آمده بودند ، همان طور فریاد زدند: صد بار مرده باد سردار سپه ، صد بار زنده باد مدرس . سردار سپه از این اهانت سخت بر آشفت و با مدرس چنان گلاویز شد که می خواست سید را از بالکن به زیر بیندازد که قائم الملک و سردار معظّم خراسانی مانع شدند و سردار سپه با حال خشم از مجلس رفت .
٨- در انتخابات دوره پنجم مجلس ، برای اینکه به آرای مرحوم مدرس لطمه ای بزنند ، سندی جعل می کنند که " مبلغ یک هزار و دویست لیره توسط حضرت والا شاهزاده نصرت الدوله دامت شوکتها برای بعضی مخارج لازمه به اینجانب واصل گردید. سید حسن مدرس" .
مرحوم مدرس با اینکه موقع انتخابات و رای گیری بود و ممکن بود در آرای او خیلی تاثیر داشته باشد و حق داشت که از خودش دفاع کرده و آن را در روزنامه ها و منابر تکذیب کند ، سکوت کرد و گذاشت تا انتخابات تمام شود . وقتی انتخابات تمام شد ، آن وقت به مدیر روزنامه طوفان ، این متن را نوشت :

" بسم الله الرحمن الرحیم . همسفر محترم آقای برمکی در شماره ٧٢ جریده طوفان ، نسبت به دریافت ١٢٠٠ لیره از شاهزاده نصرت الدوله به من داده بودید . می دانم مقصود ، مشوش نمودن ذهن مردم است در انتخابات ، لذا من امساک کرده بعد از گذشتن موقع آرا مصدّع شدم . اولا این مسئله محال عادی است و قویا نسبت به حقیر ، بحول الله و قوّته نسبت به گذشته و آینده تکذیب می کنم . علاوه بر اینها سازنده [ ! ] نمی دانسته که در امور غیر شرعیه ، امضای من فقط "مدرس" است . فی لیله ٩ شوال ١٣۴١ - مدرس "
٩- در موقع تولد دخترشان فاطمه بیگم ، ضمن ثبت تاریخ تولد او ، این مطلب را نوشته اند :
" بسم الله الرحمن الرحیم . ای نور چشم فاطمه بیگم . شما را به خداوند سپردم . به شما نصیحت می کنم سه مطلب را : اول نماز را با قرآن خواندن ترک نکن . دویم پدر و مادر را دعا کن . سیم در زندگانی خود قناعت کن ".
١٠- در پاسخ به نامه خواهر زاده شان دکتر محمد حسین مدرسی درباره مسائل تحصیلی ایشان آورده اند :
" ... لکن شما دانسته باشید کتاب جمع نمودن ، غیر از علم فرا گرفتن است . شما تحصیل کنید ، کتاب خودش پیدا می شود.
آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست ".
پانوشت اول : این خاطرات بر گرفته از پژوهش مفصلی است که در سال ١٣۶٩ با همکاری دوست عزیزم " سید مصطفی سادات " که الان از دیپلماتهای خوب وزارت امور خارجه است ، در ٩ فصل و هر فصل چندین خاطره و حکایت تاریخی از مجاهد شهید آیت الله سید حسن مدرس انجام دادیم و در صفحه "اندیشه ها"ی روزنامه کیهان در تاریخ ١١/٩/١٣۶٩ به چاپ رساندیم .
پانوشت دوم : پس از خواندن این حکایات ، به یاد جملات و تاکیدات مکرر امام خمینی بیفتید که به نمایندگان مجلس شورای اسلامی یاد آور می شد که مثل مدرس باشید هر چند که نمی توانید مثل او بشوید!
پانوشت سوم : شاید تصادف جالبی باشد دو روزنوشت قبلی و فعلی من که هر دو درباره آخوندها و روحانیان زیرک و زرنگ شده است . می توانید از خاطره مندرج در روزنوشت قبلی هم بهره ببرید !
آقای خدابنده لو از آن راننده هایی است که هر وقت ، تصادفا نوبتش به من می رسد سر از پا نمی شناسم ؛ از بس که در طول مسیر مطالب حکمت آمیز فراوان می گوید ؛ از آنها که وقتی با او خداحافظی می کنی تا به خانه برسی و حتی مدتها بعد ، به آن فکر می کنی و دوست داری حرفهایش را برای دیگران هم نقل کنی .
دوست دارم یک بار بخشی از چیزهایی که از او یاد گرفته ام در اینجا بیاورم ، اما چون این روزها ، روزهای شادی و نشاط و عید و این جور چیزهاست ، می خواهم یکی از خاطرات او را ذکر کنم که وقتی گفت ، همۀ کسانی که در پراید صمیمی او نشسته بودیم از خنده روده بر شدیم .
*

می گفت : مدتی رانندۀ دانشکدۀ خبر بودم و هر روز چهارشنبه استادی را که دیگر سنش از دورۀ جوانی گذشته بود از خانه تا دانشکده و از دانشکده تا خانه می آوردم و می بردم . روزی این استاد گفت : دیروز اتفاق جالبی برایم افتاد و آن این بود که وقتی از متروی میرداماد ( حقانی فعلی) خارج شدم و از پله های پارکینگ پایین آمدم تا به سمت ماشینم بروم ، ناگهان یک پژو 405 جلوی من توقف کرد و برایم بوق زد . اول فکر کردم اشتباه می کند . باز هم بوق زد که سوار شو . نگاه کردم دیدم رانندۀ آن عبا و عمامه دارد . باز هم امتناع کردم . شیشه را پایین کشید و گفت : آقا ! بفرمایید سوار شوید . گفتم : نه ، متشکرم . باز هم اصرار کرد و گفت : آقا ! من در خدمتتان هستم ، سوار شوید . بالاخره سوار شدم و وقتی به ماشین خودم رسیدم ، گفتم : من پیاده می شوم . در حالی که از ماشین خارج می شدم ، به من گفت : آقا ! شما از من نپرسیدید که برای چی من شما را سوار کردم ؟ با کمی خجالت گفتم : آقا ! شما با آن عبا و عمامه و آن همه اصرار ، جوری برخورد کردید که من ترسیدم سوار ماشین شما نشوم ! خندید و گفت : پس بگذار برایت بگویم . من تا ساعت چند باید در این پارکینگ منتظر می شدم که ببینم کجا جای پارک پیدا می کنم و وقتی پیدا کردم کسی زودتر از من به آنجا نرسیده باشد ؟! گفتم هم شما را به ماشینتان می رسانم و هم من خیلی راحت یک جای پارک بی دردسر پیدا می کنم !
* به این مطلب ، چندین سایت لینک داده اند که از جمله آنها ، سایت تحلیلی خبری عصر ایران و پایگاه اطلاع رسانی حزب اعتماد ملی است .
خیلی وقته که دیگه کیهان نمیخونم. موقعی که جلوی دکّهی روزنامه فروشی هم ایستادم و نیم صفحهی اوّل روزنامهها رو میخونم، با این که به کیهان هم نگاه میکنم، امّا بیتفاوتم. امروز امّا نتونستم بیتفاوت باشم. وقتی که عکس دروغ و فتوشاپی سخنرانی احمدینژاد توی تبریز رو دیدم، عصبانی شدم. خیلی عصبانی شدم. با این دروغ هزاران دروغ وقیحانهی کیهان جلوی نظرم اومد. تو عکساتون هر جا آدم کم آوردین، بارها با فتوشاپ ساختین!
واقعاً شما و دوستانتون چه فکری میکنید آقای دژاکام؟ ابله فرض کردن مردم بزرگترین اشتباه استراتژیک شما و همکاراتونه و البته جریانی که شما بهش تعلّق دارید که من مسبّب همهی اتّفاقات رو همین جریان به ظاهر پیروز میدونم. من یکی روی علاقهای که به شما دارم لااقل، خیلی دوست دارم بتونم شما رو از بقیهی کیهانیها جدا کنم. کیهان داره با بیتالمال اداره میشه. اگر از این بیتالمال، سهم من یک هزارم ریال در کیهان هم باشه، هیچ رضایتی از مصرف این سهم در این روزنامهی دروغپرداز و هوچیگر و اغتشاشگر (به معنای واقعی) ندارم.






